X
تبلیغات
درد و درمان

من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام

چهارشنبه یازدهم دی 1392
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

بگزار بگریم

عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم
بگذار بگریم من و بگذار بگریم

بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار که چون کودک بیمار بگریم

می خوردن من بهر طرب نیست خدا را
حالی است که بی طعنه اغیار بگریم

تنها نه بحال خود از این مستی هر شب
بر حالت این مردم هشیار بگریم

برهر که در این دام مصیبت شده پابند
بر شاه و گدا، پیر وجوان ، زار بگریم

بر لاله ی نو سر زده از دامن هامون
بر غنچه نشکفته گلزار بگریم

زین عهد و وفائی که جهانراست هر آنکو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگریم

این کاسه سر ها همه خاک است به فردا
بگذار که با زمزمه تار بگریم

جا دارد اگر تابه صف عالم عشق
پبوسته از این بخت نگونساز بگریم




یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

نادیده.........

آنگاه که غرور کسى را له ميکنى...

آنگاه که کاخ آرزوهاى کسى را ويران ميکنى.....

آنگاه که شمع اميد کسى را خاموش ميکنى.....

آنگاه که بنده اى را نا ديده مى انگارى....

آنگاه که حتى گوشت را مى بندى تا صداى خورد شدن غرورش را نشنوى....

آنگاه که خدا را ميبينى
ولى بنده ى خدا را ناديده مى گيرى....

مي خواهم بدانم

دستانت را به سوى کدام آسمان دراز ميکنى تا براى خوشبختى خودت دعا کنى؟ ؟ ؟ ؟

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اِکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک‌رنگان بُوَد 
خودفروشان را به کویِ مِی فروشان راه نیست




پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

مورچه و عشق

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
 
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
 
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
 
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
 
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...
 
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
 
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
 
 
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...


نماز و مسلمانی!!!

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود

:: موضوعات مرتبط: ادبی


پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

شعری در وصف خودم

بگشتم تمام کوی و برزن

که یابم شعری در وصف موسی گرزن

برای دوست هم شعری سرایم

به این امید که شعرم را پسندد

ولی اول که باید عهد بندد

که در پایان به شعرم او نخندد

امیدم من به صدها تن حریفم

برو پرسش کن از هرکس رفیقم

قوی هستم به سان رود و کوهی

بسی خوشتیپ و خوشگل ، با شکوهی

دروغ و کبر و ظلم و جور و نیرنگ

نباشد در من و باشم به یکرنگ

دلی دارم که صاف و بی ریا هست

به اینها زندگی بس باصفا هست

مجرد نیستم باور کن ای دوست

که دارم همسری جانم ره اوست

من ایوبم . نه دکتر هستم و نه مهندس

به شغل زرگری قانعم و با یک قلب با حس




:: موضوعات مرتبط: ادبی


سه شنبه ششم فروردین 1392
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

درد امروز درس فردایمان است

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند


عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند


پسرک این را می داند


دست می برد بطری آب را بر می دارد


... کمی آب در لیوان می ریزد


صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "


پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است








تبرگمشده و همسایه

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده .

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که اومثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار می کند.


مادر شوهر - داستان کوتاه

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.





:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: «بله او خلق کرد»

استاد پرسید: «آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟»

شاگرد پاسخ داد: «بله، آقا»

استاد گفت: «اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است»

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: «استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟»

استاد پاسخ داد: «البته»

شاگرد ایستاد و پرسید: «استاد، سرما وجود دارد؟»

استاد پاسخ داد: «این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟»

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: «در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.»

شاگرد ادامه داد: «استاد تاریکی وجود دارد؟»

استاد پاسخ داد: «البته که وجود دارد»

شاگرد گفت: «دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.»

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: «آقا، شیطان وجود دارد؟»

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: «البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.»

و آن شاگرد پاسخ داد: «شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.»

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتین!!!



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

کلینیک خدا *******

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی: عیب کار اینجاست که من «آنچه هستم» را با «آنچه باید باشم» اشتباه می کنم، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم .



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

قیمت یه روز زندگی چقدره؟؟

قیمت یه روز زندگی چقدره؟؟؟

قیمت یه روز زندگی چقدره؟

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد،

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

 هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟ هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات زمین می بخشه؟! ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

 تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گلهای آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی.

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش  بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

 اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

آ خدا رو می گم ...

همون اوستاکریمی که رحمتش رو بروی هیچ بنده ای نمی بنده پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست...

 اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تو



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

دستهای کوچک دعا


دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی " دستهای کوچک دعا " است. این

جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های سراسر دنیا را جمع

‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت کرده و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید

از بچه‌های ایران است.


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)


خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به

ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو

می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او

بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!

(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)


خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام

صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!

(سوسن خاطری / 9 ساله)


خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.

(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)


خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد ; آخر او دندان مصنوعی

دارد!

(الناز جهانگیری / 10 ساله)


آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال

عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی

می‌دهند!

(سحر آذریان / ۹ ساله)


بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند.

آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت

می‌گیری؟

(حسن / 8 ساله)


ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

(شاهین روحی / 11 ساله)


خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!

(پویا گلپر / 10 ساله)


خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این

سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)


خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

(زهره صبورنژاد / 7 ساله)


خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول

عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها

شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها

شویم...

(مهسا فرجی / 11 ساله)


دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)


خدایا! شفای مریض‌ها را بده . هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و

هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم . ان شاء الله خدا

حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.

(مهدی اصلانی / 11 ساله)


خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!

(مینا امیری / 8 ساله)


خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادhش دار کنی!

(زهرا فراهانی / 11 ساله)


ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل

مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا

قبول کن...

(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)


ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که

شبی او را در خواب ببینم!

(شایان نوری / 9 ساله)


خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم

و معلم‌مان هم مرا بوس کند!!

(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)


خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!

(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)


ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من

بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)


خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو

ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!

(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)


آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم

می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!

(هدیه مصدری / 12 ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان

و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند , آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان . دعا

می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

(باران خوارزمیان / 4 ساله)


خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!

(مریم علیزاده / 6 ساله)


خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!

(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)


خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک

مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)


من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.

(المیرا بدلی / 11 ساله)


خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در

سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!

(نیشتمان وازه / 10 ساله)


اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من

آمپول بزند!

(عاطفه صفری / 11 ساله)


خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند.

مرسی خدایا!

(رویا میرزاده / 7 ساله)


ای خدا دعا میکنم که مادرم پول هایم را بی اجازه من بر ندارد


در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که

چکمه‌هایش سوراخ است."






جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

وزن دعای خالص



  زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبارفروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
 وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­ غذا مانده­ اند.
فروشنده به او بي­ اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند.
 زن نيازمند باز هم اصرار كرد.
فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.


مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­ شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.
 فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!
-  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !


زن لحظه­ اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.


خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ ها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
 اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. 


 فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.


  زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

 فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است ... 



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است



پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است


 پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه

می کند



پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی،

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،

 خدا چندان کاری به کارت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی،

 خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،

 مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند



پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

 و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

 تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن,

و عشق چه آسان،

 خدا وارد کار می شود

و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد؛

 معشوقت، هر کس که باشد

 و هر جا که باشد,

و هر قدر که باشد,

 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و خودش، چیزی فاصله بیندازد


معشوقت می رود

 و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی از اینجا و آنجا،

 ناامیدی از این کس و آن کس,

 ناامیدی از این چیز و آن چیز.


تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است


خدا به تو می گوید:

" مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ "

 تو برای من بود که این همه راه آمده ای

 و برای من بود که این همه رنج برده ای

 و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای

 پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم

 و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند




 فردا اما تو باز عاشق می شوی

 تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر,

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر,

 راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

 که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

به دنبال خدا نگرد


  به دنبال خدا نگرد


  خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست


 به دنبالش نگرد
 

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

 خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

 خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد


خدا آنجاست


 در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبي است که شاد مي کني

 در لبخندي است که به لب مي نشاني

 خدا در بتکده و مسجد نيست


 گشتنت زمان را هدر مي دهد

 خدا در عطر خوش نان است
 
 خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن


خدا آنجا نيست


او جايي است که همه شادند
 
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده

در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش

 در نگاه عاشقانه زني است به همسرش


 بايد از فرصت هاي کوتاه, زندگي جاودانگي را جست

 زندگي چالشي بزرگ است

مخاطره اي عظيم

 فرصت يکه و يکتاي زندگي را نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد

چيزهاي اندک که مرگ, آن ها را از ما مي گيرد

 زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد

 
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
 
فقط چيزهايي اهميت دارند

چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه ی بدن, با ما همراه باشند

 همچون معرفت بر خدا و به خود آيي


 دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم

دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم

سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه, هديه اي است از طرف خداوند و بهره ی خود را از دنيا فراموش نمي کنند

 کساني که از دنيا روي برمي گردانند نگاهي تيره و يأس آلود دارند

 آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم


 سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟



   
سه چیز در زندگی بشری اهمیت دارد:
 
نخست مهربانی، دوم مهربانی، سوم مهربانی



:: موضوعات مرتبط: ادبی


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

ریـــشه ی تو، فـــــهم توست

ریـــشه ی تو، فـــــهم توست

 یک سنگ به اندازه ای بالا می رود که نیرویی پشت آن باشد.

 با تمام شدنِ نیرو، سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.

 ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!!

که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها  سر بیرون می آورد

و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند

 و سربلند می شود.

اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک، ریـــشه داشته باشی،

 از زیر خاک و سنگ، و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه

 و از زیر حـــــرف‏ها و هــــــــــوس‏ها سر بیرون می آوری

 و افتخار می آفرینی.

ریـــشه ی تو، همان فـــــهم تو، عـــلاقه ی تو و انتــــخاب توست!




جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

قوانین شکلاتی

قانون شماره 9:

اگه میتونی کاری برای کسی انجام بدی , انجام بده .حرف زدن و همدردی کردن ,گره از کار کسی باز نمیکنه ,خودتونو با حرف زدن برای بقیه خسته نکنین!




جمعه بیست و پنجم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

قوانین شکلاتی

قانون شماره ۱۵:

وقتی تو با کسی مشکل نداری و از طرف شخص یا اشخاصی رفتارهای عجیب و غریب میبینی ٬حتما اون شخص یا اشخاص راجع به تو با خودشون مشکل دارن!مشکل مردم هم مشکل شما نیست !




سه شنبه پانزدهم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود
و داشت می افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی فهمید.
آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نیس ؟؟؟
یدفعه دو دستی زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننت کوووووووو؟؟!!!!



:: موضوعات مرتبط: ادبی


سه شنبه پانزدهم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی ...لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...




سه شنبه هشتم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد



روزی پدر دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت
و گفت : من قویترم یا تو؟ پسر گفت : من
پدر تکان خورد و دوباره پرسید : من قویترم یا تو؟
پسر گفت : من
پدر از جا بلند شد چند قدم با نا راحتی و اشک از پسرش دور شد وبار سوم پرسید : من قویترم یا تو؟ پسر گفت : تو
پدر گفت : چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم
پسر گفت : نه آن دو باری که گفتم من از تو قویترم
چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود
اما وقتی دستت رابرداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم



جمعه چهارم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

اعتبار ما اعتماد شماست

                                                                       
شعار همه بانکها:اعتبار ما اعتماد شماست.ولی خودشان به اندازه یک خودکار نا قابل به مردم اعتماد ندارن وانرا با انواع سیم بوکسر و طناب قوی میبندند تا خدای نکرده مشتریهای بانکی انرا نبرده و به گنجینه های خود نافزایند
چقد این بانکای ایران دست به خیرند!!!!!!!!!!!میبینید تو روخدا؟؟؟؟
اقا برین حساب باز کنید که خیر دنیاواخرت تو این کاره
این پولایی که میرین میزارین بانک
همش صرف مدرسه سازی کمک به فقرا. وامهای کلان به افراد نیازمند. بیماران خاص.کار افرینی.اصن ایناد همش بفکرخدمت به مردمن
اصن نمیدونین چقد اینا خیرن
مدیونی فکر کنی که اینا دروغ میگن کافیه برین بانک بگین من یه وام میخوام 2میلیارد 2میلیارد بهتون وام میدن
اصلنم یوقت فکر نکنین  اگه ازین فکرا کنین مدیونینا>>>>>>>>>>>>>>>>


آگهی استخدام بانک:

شرایط داوطلبان :

1-داشتن 18سال تمام و کارت پایان خدمت وظیفه عمومی

2-اعصاب فولادی

3-صبر ایوب

4-معده کوهان دار جهت تحمل گرسنگی طولانی حین انجام وظیفه

5-مثانه صبور 4لیتری ضد نشت  با مقاومت بالاو کلیه های ضد سنگ

6-برخورداری از آنزیم هضم سریع فحاشی ارباب رجوع

7-گوشهای عضلانی و قوی جهت تحمل عینک ته استکانی آینده

8- بدن مقاوم در برابر کلیه بیماریها

9- چهاردستان در اولویت می باشند

10-شتاب بالای کاری با گشتاور 1500اسب بخار

11-نیش همیشه باز جهت مشتریان عزیز

12-آشنایی با چگونه زیستن در زیر خط فقر

13-التزام به عبارت همیشه حق با توست مشتری جون

14-چشم پوشی از آسایش و رفاه

اینجانب ........... با کمال پوست کلفتی ضمن مطالعه و قبول شرایط فوق موافقت خود را با داغون کردن آینده ام اعلام میدارم.و حق هرگونه اعتراضی را در آینده از خود سلب می نمایم .

 


مجری برنامه حرف اضافه با مسخره کردن تهدید 5 ساله احمدی نژاد در مورد اعلام اسامی بدهکاران عمده به سیستم بانکی می گوید : ظاهرا اسم این آقایان خوانا نیست و بعد از چند سال نتونستن بخونن . اصولا این چیزها که دزدی نیست. فقط بالارفتن از دیوار خانه مردم دزدی حساب می شه اگر هم می خوان به بدهکارهای بانک ها گیر بدن بهتره همین ها که دو سه میلیون وام گرفتن رو گیر بدن که هم راحته هم می تونن بگن عملکرد خوبی داشتیم




جمعه چهارم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

یاد قدیما

  • قدیما چی می خوردن که انقدر وفادار بودن....



جمعه چهارم اسفند 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

کمی تفکر لازم است

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه گرفتـن هـمـه سالــه از پـی حـج، سفــر حجـاز کـردن زمدینــه تا بـه کعبــه، سـر و پـا بـرهنــه رفتـن دو لـب از بـرای لبیکــ بـه گفتــه بـاز کـردن شب جمعـه هـا نخفتـن ، به خــدای راز گفتـن ز وجــود بـی نیــازش، طلـب نیـــاز کــردن به مساجـد و معابـد، همه اعتکاف کردن ز ملاهـی و مناهی، همـه احتـراز کردن به خدا قسم که کس را، ثمر آنقدر نبخشدکه به روی مستمندی ، در بسته باز کردن

خالي تر از هميشه، سفره پر از تحريم است
پُـرتر زسالها پيش، تقويمش از ترحيم است
تاراج گشته ميهن، هر گوشه اش به يک سو
تاريخ ملتي در سلطان ِ بي حريم است
هر روز مشت ِ محکم، هر روز استقامت
فرضيست جنگهامان، دشمن در اورشليم است
از ماست دشمن ِ ما، هم خون تر ازهميشه
کافر، نصار و مسلم، بودا، بها، کليم است
جنگيست نا برابر، بين ندار و دارا
دار و ندار ِ دارا اين خاک و يک گليم است
چون يادمان درديست از نسلهاي پيشين
سارا براي تحصيل، در خانه اي نديم است
از بس که مرد مادر، زير فشار خرجي
ناچار جاي بابا، نان آوري قديم است
يادش بخير بابا، خم شد از اين همه درد
دست از جهان کشيد و چند سال رفته جيم است
سخت است بي پناهي وقتي پدر نباشد
کاري کسي ندارد، سارا اگر يتيم است
حالا تمام دنيا، آوار بر سر ماست
توليد ِ مثل دردي، ازخالقي عقيم است
انگار چاره اي جز مردن کسي ندارد
درمان ندارد اين درد، ظالم که خود حکيم است



:: موضوعات مرتبط: ادبی


شنبه بیست و یکم بهمن 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

قابل توجه اقایون

یک آقا پسری که قبل از ازدواجش خیلی هم دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد ، بعد خدا بهش یه دختر داد
یه روز بهش گفتم که یادته چجوری اشک دختر ها رو در میاوردی ؟
حالا خودت هم دختر داری ، نظرت چیه ؟ تحمل دیدن اشکش رو داری ؟
بهم گفت : فقط می تونم بگم پشیمونم و امیدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن
هیچ پدری طاقت دیدن اشکهای دخترش رو نداره
آقایون ، پدر های آینده ، به دختر دار شدنتون خوب فک کنید ، زمین گرده ها




شنبه بیست و یکم بهمن 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

واقعا بیایید ایرانی باشیم

بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید .
.
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..

هوس را زنده به گور كنید ..

و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی ..

زیر باران اگر دختری را سوار كردید ..

... ... جای شماره به او امنیت بدهید .
.
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
..
نه به مقصد مورد نظرتان ..

هنگام ورود به هر مكانی ..

... با لبخند بگویید: اول شما .
.
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..

بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند
..
احساس امنیت كند نه ترس ..

بیاییدفارغ از جنسیت .. كمی مرد باشید..




چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

سر بریدندآسمان را در زمین

سر بریدندآسمان را در زمین
چیست حس مردم این سرزمین؟
خواب دریا غرق خون تعبیر شد
دشنه ای با تشنه ای درگیر شد
این گذشت اما غزل،یک بیت نیست
حُسن مطلع را نمی باید گریست
جنس تاریخ و حکایت نیست عشق
کینه و زخم وشکایت نیست عشق
عشق یعنی جمع جبرواختیار
عشق یعنی مردنی با اقتدار
عشق،جمع کفرباایمانِ محض
عشق،یعنی خلقتِ انسانِ محض
خواب ماندیم وغزل مسکوت ماند
قلبهادرگوشهءتابوت ماند
جهل درافکارمومن عودکرد
کفردرایمان مزمن عود کرد
عشق بامدحی سبک تحریف شد
کی چنین مدحی به ماتکلیف شد؟
ماکجااین خانه رادرمی زنیم؟
مافقط بیهوده برسرمی زنیم
مابه سختی مال مردم می خوریم
ماکه آسان نان مردم می بُریم
نفس،تادروسع خودمسئول نیست
نذرماپیش خدامقبول نیست
سیرهاخوردندوفربه ترشدند
خوب بودندازقضابهترشدند
مابه فرع عاشقی پرداختیم
باطن حق رابه ظاهرباختیم
ماخداوخویش رانشناختیم
عشق راهم پیش پاانداختیم
کشته ایم اورا و زاری می کنیم
زندگی راسوگواری می کنیم
اونه بین ایل خودمظلوم ماند
بلکه درتاویل خودمظلوم ماند
مابرای خویش می گرییم وبس
منّتش برگردن فریادرس
این کجاواشک آمرزش کجا؟
حق مردم رانمی بخشدخدا
.شرم درچشم بیابان سیل شد
درعبورازخود زمان بی میل شد
ماه راازگوشهءشب بادبرد
بادخودرا هم شبی از یاد برد




شنبه بیست و سوم دی 1391
نویسنده : ایوب رحیمی دراباد

بنی ادم زهم بی خبرند

 معلم ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ
 ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ

 ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ
 ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
 ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ
 ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
 ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
 ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
 ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ
 ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
 ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ
 ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ
 ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ
 ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ
 
ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ
 ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ
 ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ
 ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ
 ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
 ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ
 ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ
 ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ
 ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
 ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
 ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ



:: موضوعات مرتبط: ادبی